|
ساکن دریاپس از مدتی صدای امواج را نمی شنود... چه تلخ است قصه ی عادت.. + نوشته شده در 2009/5/8 توسط ... |
خداوندا ... پروردگارا... تو را به تمام مقدساتت قسمت می دهم که حریم عشق مرا از گناه و ناپاکی ها دور بدار و به من توانایی بده تا در این مسیر مصمم و استوار باشم. پاها و دلم دچار لغزش و لرزش نگردند. بارالها... امید من به توست یاری ام ده تا در راه عشق گمنام نمیرم. الها... عزیز مرا در پناه خودت حفظ کن اگر در مقابلش جانم را می خواهی حاضرم بستان جان مرا و از قفس تن آزادم کن... + نوشته شده در 2009/1/2 توسط ... |
اینگونه زنگی کنیم: شاد اما دلسوز ساده اما زیبا ممصمم امابی خیال متواضع اما سر بلند مهربان اما جدی سبز اما بی ریا عاشق اما عاقل... + نوشته شده در 2008/11/13 توسط ...
عشق قصه ایی نیست که با یکی بود و یکی نبود آغاز بشه، عشق کلاغی بود که هرگز به خونه اش نرسید.... + نوشته شده در 2008/11/13 توسط ... |
دیوانه باش تا غمت دیگران خورند عاقل باش تا غم دیگران خوری... دیوانه را ز محبت توان کرد رام ما را محبت است که دیوانه می کند. + نوشته شده در 2008/8/15 توسط ...
درد های من جامه نیستند تا زتن در آورم جامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم درد های من نگفتنی دردهای من نهفتنی درد های من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است درد های پوستی کجا؟ درد های دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پا فشاری شگفت دردهاست درد های آشنا درد های بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف درد را در دلم نوشته است دست سر نوشت خون درد را باقلم سرشته است پس چگونه سر نوشت ناگزیر خویش را رهاکنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به سوی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد،حرف نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ + نوشته شده در 2008/7/27 توسط ... |
لذتی که می جویی در درون توست لذت زندگی و عشق، لذت دوست داشتن را پیدا کن اما نه در دیگران در وجود خودت و همراه زندگیت به آن ارج بگذار و آن را پاس بدار از او طلب کن آنچه را که کمیابت می سازد و به او نثار کن آنچه را که از تو طلب می کند. + نوشته شده در 2008/3/14 توسط ... |
زندگی را دور بزن و آنگاه که بر اوج بلندترین قله ها رسیدی لبخند خدا را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند. + نوشته شده در 2007/12/8 توسط ... |
امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که می افته یک دونه از غم های توی دلت کم بشه و دیگه هیچ وقت ناراحت نباشی. (پاییزت مبارک) + نوشته شده در 2007/10/6 توسط ... |
اگر واقعا عشق را یافتی، به آن پر پرواز بده و رهایش کن، اگر خودش ماندن را انتخاب کرد، به این معناست که عشق واقعی تو همان است. + نوشته شده در 2007/9/21 توسط ... |
تو را به جای همه ی کسانیکه نشناختم دوست دارم، تو را به جای همه ی رو زگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم، برای خاطر عطر تو نان گرم و برفی که آب می شود و برای خاطر نخستین گناه، تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه ی کسانیکه دوست نمی دارم،دوست می دارم. + نوشته شده در 2007/9/16 توسط ... |
از زندگی لذت ببر چون آخر جاده زندگی یه تابلو هست که روش نوشته "دور زدن ممنوع" + نوشته شده در 2007/8/21 توسط ... |
+ نوشته شده در 2007/7/21 توسط ... |
دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تكيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنكه دغدغه هاي فردارو داشته باشم زيرا مي دانم... فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت... + نوشته شده در 2007/7/5 توسط ... |
|
| ||||||